شوخ طبع های جبهه
جبهه.خداییش حیفه اینو بخونی اما نظر ندی.
درس خمپاره
کلاس آموزش رزمي داشتيم. درس خمپاره و انواع آن. مربي يکي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد:
اينکه مي بينيد، اينقدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي کند، پيک مي فرستد، سوت مي زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پاي من نيست، نگوييد نگفتيد!
سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت: اين هم که فکر مي کنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، کسي که او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب که مي شوند محضرتان به عرض ملوکانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند که شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسکورتشان همزمان مي رسند.
نوبت به خمپاره 60 رسيد، خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب حياء، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اينقدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلاً نمي فهمي کي مي آيد کي مي رود. يک وقت دست مي کني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري مي بيني، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سايرين اهل شعار نيست. کاري را که نکرده نمي گويد که کرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعداً خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي کند که من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد کار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر بشويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.راستی برادر ها بعد این درس نظر یادتون نره.
